18:55 چهارشنبه 19 اسفند ماه ، 1388
پایگاه اطلاع رسانی دلوار: تالار گفتمان

تالار گفتمان پایگاه اطلاع رسانی شهر دلوار :: نمايش موضوعات - داستانهای کوتاه و خواندنی

داستانهای کوتاه و خواندنی

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر 

   تالار گفتمان پایگاه اطلاع رسانی شهر دلوار صفحه اول انجمن -> انجمن مطالب گوناگون

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام

admin
مدیر ارشد سایت
مدیر ارشد سایت

وضعيت: آفلاين
17 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 145
امتياز: 0
تشکر کرده: 3
تشکر شده 2 بار در 2 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388 20:00:57    موضوع مطلب: داستانهای کوتاه و خواندنی پاسخ همراه با اعلان

متشکرم پدر

روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد:
خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که:
ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند.. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند.
ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است......
ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود.
ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند. ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند.
ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني
دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت.
پسر سپس افزود:
متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!!.

_________________
برای ارسال مطلب در انجمن باید در سایت عضو شوید.
مدیریت سایت دلوار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تشکرهاي ثبت شده از ايجاد کننده تاپيک :
 

admin
مدیر ارشد سایت
مدیر ارشد سایت

وضعيت: آفلاين
17 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 145
امتياز: 0
تشکر کرده: 3
تشکر شده 2 بار در 2 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388 20:03:26    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

                    بــهــتـــریــــن شمشیرزن کیست؟

جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشيرزن کيست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو.
سنگي آنجاست. به سنگ توهين کن.
شاگرد گفت: اما چرا بايد اين کار را بکنم.سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت: خوب پس با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد: اين کار را هم نمي کنم. شمشيرم مي شکند.
و اگر با دست هايم به آن حمله کنم, انگشتانم زخمي مي شوند، و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند.
من اين را نپرسيدم. پرسیدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد:
بهترين شمشيرزن به آن سنگ مي ماند، بي آنکه شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند!

_________________
برای ارسال مطلب در انجمن باید در سایت عضو شوید.
مدیریت سایت دلوار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

admin
مدیر ارشد سایت
مدیر ارشد سایت

وضعيت: آفلاين
17 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 145
امتياز: 0
تشکر کرده: 3
تشکر شده 2 بار در 2 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388 20:05:37    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

                    خـــدا و آرایـشــگـر !

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی
سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!

_________________
برای ارسال مطلب در انجمن باید در سایت عضو شوید.
مدیریت سایت دلوار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

admin
مدیر ارشد سایت
مدیر ارشد سایت

وضعيت: آفلاين
17 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 145
امتياز: 0
تشکر کرده: 3
تشکر شده 2 بار در 2 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388 20:21:50    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

                                                                                                                                                      پشت فرمون بودم که یه هو موبایلم زنگ خورد...

!الو؟....الو...؟ بفرمایید....     چرا جواب نمیدین...؟
! ...جواب نمی داد
! ...فقط فوت می کرد
: ... گفتم
،اگه زشتی یه فوت کن
! ...اگه خوشگلی دو تا
!دو تا فوت کرد
: ...گفتم
،اگه اهل قرار گذاشتن نیستی یه فوت کن
! ....اگه هستی دو تا
!بازم دو تا فوت کرد
،فردا ناهار، ساعت دوازده، نایب وزرا
،اگه نه یه فوت
! ...اگه آره دو فوت
! ...بازم دو تا فوت کرد
"""""""""""" """
!فردا صبح در پوست خودم نمی گنجیدم
!...همه فکر و ذکرم قرار ناهارم بود
،با اشتیاق دوش گرفتم
،بهترین ادوکلنم رو زدم
، ...و شیک ترین لباسمو پوشیدم
: ...از خونه که داشتم می رفتم بیرون
زنم صدام کرد
ناهار میای خونه ؟
،نه عزیزم
!امروز ناهار یه جلسه مهم با هیئت مدیره داریم
: ...زنم گفت
،اگه می خوای
گردنتو بشکنم یه فوت کن
اگه می خوای پاتو قلم کنم، دوتا!!!...

_________________
برای ارسال مطلب در انجمن باید در سایت عضو شوید.
مدیریت سایت دلوار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

admin
مدیر ارشد سایت
مدیر ارشد سایت

وضعيت: آفلاين
17 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 145
امتياز: 0
تشکر کرده: 3
تشکر شده 2 بار در 2 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388 20:25:58    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

                                        مــــــــــرد کــــــــــــــــــــور!

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!.

_________________
برای ارسال مطلب در انجمن باید در سایت عضو شوید.
مدیریت سایت دلوار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

admin
مدیر ارشد سایت
مدیر ارشد سایت

وضعيت: آفلاين
17 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 145
امتياز: 0
تشکر کرده: 3
تشکر شده 2 بار در 2 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388 20:27:22    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

                    یکی از بستگان خدا !!

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...
-آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
-آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

_________________
برای ارسال مطلب در انجمن باید در سایت عضو شوید.
مدیریت سایت دلوار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

admin
مدیر ارشد سایت
مدیر ارشد سایت

وضعيت: آفلاين
17 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 145
امتياز: 0
تشکر کرده: 3
تشکر شده 2 بار در 2 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388 20:29:23    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

به یاد داشته باش
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اينکه تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: ٣٥ سنت
پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: براى من يک بستنى بياوريد.

خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت...

پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.

هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت.
پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود!

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد، امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!

_________________
برای ارسال مطلب در انجمن باید در سایت عضو شوید.
مدیریت سایت دلوار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

admin
مدیر ارشد سایت
مدیر ارشد سایت

وضعيت: آفلاين
17 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 145
امتياز: 0
تشکر کرده: 3
تشکر شده 2 بار در 2 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388 20:35:19    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

پیامدهای زلزله در نقاط مختلف دنیا
اسپانیا:
زلزله می‌آید. هیچ‌کس بر اثر آن کشته و زخمی نمی‌شود و فقط چند تا گاو به خیابان می‌آیند. مردم پارچه‌ی قرمز نشان می‌دهند و برای تفریح می‌دوند. گاوها صد و هشتاد نفر را کشته و دو هزار نفر را زخمی می‌کنند!
افغانستان:
زلزله می‌آید. سیصد هزار نفر کشته می‌شوند. القاعده مسئولیت زلزله ر بر عهده می‌گیرد. نیروهای آمریکایی تمام کوهستان‌های افغانستان ر بمباران می‌کنند و سیصد هزار نفر دیگر از جمله بن‌لادن را در این درگیری‌ها از بین می‌برند. بعد از چهار ساعت پس‌لرزه‌ی فسقلی دیگری می‌آید و بن‌لادن مسئولیت آن را هم بر عهده می‌گیرد!
ژاپن:
اخبار ژاپن اعلام می‌کند که از امروز به مدت یک ماه، هر روز زلزله‌ای به بزرگی هشت و نیم ریشتر، توکیو را خواهد لرزاند. ساکنان توکیو زیر لب می‌گویند سوسکی بابا و برای امتحان کردن مقاومت ساختمان‌ها، سه ریشتر هم خودشان به صورت دستی به زلزله اضافه می‌کنند. یک دستگاه هم درست می‌کنند که جو را تبدیل به آب‌جو کند و موقع زلزله بیشتر سر حالشان بیاورد!
امارات:
زلزله می‌آید. نیمی از کشور نابود می‌شود. دور ساختمان‌های مخروبه نوار زرد می‌کشند و آن‌ها را به مکان توریستی تبدیل می‌کنند. ایرانی‌ها از این مکان‌ها دیدن می‌کنند و اماراتی‌ها با پول حاصل از صنعت توریسم، یک کشور دیگر درست می‌کنند!
فرانسه:
زلزله قرار است تا چند روز دیگر بیاید. تمام مردم اعتصاب می‌کنند و خواستار منع وقوع زلزله در کشورشان می‌شوند. حمل و نقل عمومی مختل می‌شود. در نهایت زلزله تسلیم خواست مردم می‌شود و دیگر نمی‌آید!
آمریکا:
زلزله می‌آید. هیچ‌کس کشته و زخمی نمی‌شود اما دو نفر و نصفی بی‌خانمان می‌شوند. تلویریون ایران ده بار این خبر را پخش می‌کند و سیاست‌های باراک اوباما، جرج بوش، کلینتون و ... و کریستف کلمب مورد انتقاد شدید قرار می‌گیرد! وزیر خارجه‌ی آمریکا خطر تروریسم را گوشزد می‌کند و دوباره افغانستان را بمباران می‌کنند!
سوئیس:
زلزله می‌آید. دسته‌ی عینک چهار نفر از ساکنان می‌شکند. از سوی دولت به تمام شهروندان سوئیس مبلغ سه میلیون یورو وام بلاعوض پرداخت می‌شود. کل کابینه از مردم عذرخواهی کرده و ضمن پذیرش مسئولیت تمام اتفاقات، دسته‌جمعی استعفا می‌دهند!
کلمبیا:
زلزله می‌آید. تمام جمعیت کشور به جز نود و یک نفر کشته می‌شوند. درگیری مسلحانه رخ می‌دهد. یک نوجوان 14 ساله با آر.پی.جی نود نفر دیگر را می‌کشد. بعد به خودش هم مظنون می‌شود و آر.پی.جی را توی حلقش فرو می‌کند!
هند:
زلزله می‌آید. تمام خانه‌ها خراب می‌شود. مردم آواره‌ی کوچه و خیابان می‌شوند و از گرسنگی در آستانه‌ی مرگ قرار می‌گیرند. بعد در یک اقدام همگانی مرتاض می‌شوند و از مرگ حتمی نجات پیدا می‌کنند!

_________________
برای ارسال مطلب در انجمن باید در سایت عضو شوید.
مدیریت سایت دلوار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

admin
مدیر ارشد سایت
مدیر ارشد سایت

وضعيت: آفلاين
17 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 145
امتياز: 0
تشکر کرده: 3
تشکر شده 2 بار در 2 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388 20:39:50    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

تاریخچه‌ی شلوار جین !!
سال 1853 مردم از برخی کشورها به کالیفرنیا می آمدند.آنها به دنبال طلا میگشتند.آنها به پولدار شدن فکر میکردند.لیوای استروس یکی از آنها بود.او 24 سال داشت و آلمانی تبار بود و نیز مانند بقیه به دنبال پولدار شدن و کشف طلا...او پارچه ای از کشور آلمان برای ساخت چادر (خیمه گاه) در معدن طلا با خود آورده بود.مردی از او پرسید: میخواهی با این پارچه چه کار کنی؟او گفت: میخواهم چادر (خیمه گاه) بسازم.مرد گفت: من به چادر نیاز ندارم اما من یک شلوار خیلی مقاوم لازم دارم!شلوار من رو نگاه کن.پر از سوراخ است!لیوای استروس شلواری از آن پارچه ی مقاوم ساخت.آن مرد بابت شلوار خوشحال شد. آنها به یک موفقیت بزرگ دست پیدا کردند.به زودی تک تک مردم خواستار شلواری فقط با جنس آن پارچه ی آلمانی شدند! لیوای از آن شلوار ده ها ، صد ها و هزار ها ساخت. و این بود داستان ساخت و پیدایش شلوار جین شما!

_________________
برای ارسال مطلب در انجمن باید در سایت عضو شوید.
مدیریت سایت دلوار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

admin
مدیر ارشد سایت
مدیر ارشد سایت

وضعيت: آفلاين
17 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 145
امتياز: 0
تشکر کرده: 3
تشکر شده 2 بار در 2 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388 20:43:05    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت .اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود.عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست ."خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت.اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم،وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم"آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شودواوراخوشحال کند .داخل خانه عارف تاريک بود .پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمين نخورد وخانه را بهتر وارسي کند.استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود.او مي دانست که اين مرد مورد اعتماد اهالي شهر است بنابر اين اگر به مردم موضوع دزدي او را بگويد همه باور خواهند کرد .اما آ?ن پير عارف گفت: نترس آمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاريک است . وانگهي من سي سال است که در اين خانه زندگي مي کنم وهنوز هيچ چيز در آن پيدا نکرده ام بيا با هم بگرديم اگر چيزي پيدا کرديم پنجاه پنجاه تقسيمش مي مي کنيم .البته اگر تو راضي باشي. اگر هم خواستي مي توني همه اش را برداري زيرا من سالها گشته ام و چيزي پيدا نکرده ام .پس همه آن مال تو. بالاخره يابنده تو بودي .دل دزد نرم شد.استاد نه او را تحقير کرد نه سرزنش.دزد گفت: مرا ببخشيد استاد.نمي دانستم که اين خانه شماست وگرنه جسارت نمي کردم.عارف گفت: اما درست نيست که دست خالي از اين جابروي.من يک پتو دارم هوا دارد سرد مي شود لطف کن و اين پتو را از من قبول کن.استاد پتو را به دزد داد دزد از اينکه مي ديد در آن خانه چيزي جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد سعي کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .استادگفت: احساسات مرا بيش از اين جريحه دارنکن دفعه ديگر پيش از اين که به من سري بزني مرا خبر کن .اگر به چيزي خاص هم نياز داشتي بگو تا همان را برايت آماده کنم تو مرا غافلگير و شرمنده کرديمي دانم که اين پتوي کهنه ارزشي ندارد اما دلم نمي آيد تو را بادست خالي روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذير .تا ابد ممنون تو خواهم بود .دزد گيج شده بود او نمي دانست چه کار کند . تا کنون به چنين آدمي برخورد نکرده بود. خم شدپاهاي استاد را بوسيد پتو را تا کرد و بيرون رفت.او وزير و وکيل و فرماندار ديده بود ولي انسان نديده بود .پيش از انکه دزد از خانه بيرون رود استاد صدايش کرد وگفت:فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردي من همه عمرم را مثل يک گدا زندگي کرده ام .من چون چيزي نداشتم از لذت بخشيدن نيز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشيدن را چشاندي ممنونم.هوا سرد شده بود . استادمي لرزيد .استاد نشست وشعري سرود:دلي دارم خواهان بخشيدن به همه چيزاما دستاني دارم به غايت تهيکسي به قصد تاراج سرمايه ام آمده بودخانه خالي بود واوبادلي شکسته باز گشت.اي ماه کاش امشب از آن من بودي ، تو را به دزد خانه ام مي بخشيدم.

_________________
برای ارسال مطلب در انجمن باید در سایت عضو شوید.
مدیریت سایت دلوار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

admin
مدیر ارشد سایت
مدیر ارشد سایت

وضعيت: آفلاين
17 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 145
امتياز: 0
تشکر کرده: 3
تشکر شده 2 بار در 2 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388 20:46:48    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

موفقیت و سقراط!
مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست.سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید.هر دو حاضر شدند.سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود.وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت.سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟"پسر جواب داد: "هوا"سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.

_________________
برای ارسال مطلب در انجمن باید در سایت عضو شوید.
مدیریت سایت دلوار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

admin
مدیر ارشد سایت
مدیر ارشد سایت

وضعيت: آفلاين
17 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 145
امتياز: 0
تشکر کرده: 3
تشکر شده 2 بار در 2 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 11 آذر ماه ، 1388 15:58:30    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

رانـنـده اصــفـهـانــی!
حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیده‌اید که دنده عقب می‌رفته وبه ماشینی می‌زند و پلیس که می‌آید، از راننده ایرانی عذرخواهی می‌کند و می گوید " لابد راننده کانادایی مست است که مدعی‌ است شما دنده عقب می‌رفتید!"
حالا اتفاق جالب‌تری در اتوبان اصفهان رخ داده:
همشهری اصفهاني ما توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ كيلومتر در ساعت می رفته كه پليس با دوربينش شكارش مي كند و ماشينش را و متوقف مي كند.
پليس مي‌آید كنار ماشين و می‌گوید: گواهينامه و كارت ماشينو بدين.
اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گوید:" من گواهينامه ندارم. اين ماشينم مالی من نيست. كارتا ايناشم پيشي من نيست.
من صاحَب ماشينا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم!
حالاوَم داشتم ميرفتم از مرز فرار كونم، شوما منا گرفتين."
مامور پليس كه حسابی گیج شده بوده بيسيم می‌زند به فرمانده‌اش و عين قضيه را تعريف می‌كند و درخواست كمك فوری مي‌كند.
فرمانده اش هم ميگوید که او كاری نكند تا خودش را برساند!
فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل می‌رساند و به راننده اصفهاني مي‌گوید: آقا گواهينامه؟
اصفهانی گواهينامه اش را از توی جيبش در مي‌آورد و می‌دهد به فرمانده.
فرمانده می‌گوید: كارت ماشين؟
اصفهانی كارت ماشين را كه به نام خودش بوده از جيبش در می‌آورد و مي‌دهد به فرمانده.
فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور می‌دهد راننده در صندوق عقب را باز كند.
اصفهانی در را باز ميكند و فرمانده مي‌بيند كه صندوق هم خالي است.
فرمانده كه حسابي گيج شده بوده، به راننده اصفهانی مي‌گوید:" پس اين مأمور ما چي ميگه؟!"
اصفهانی مي‌گوید: "چی ميدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم می‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت می‌رفتم؟"

_________________
برای ارسال مطلب در انجمن باید در سایت عضو شوید.
مدیریت سایت دلوار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

admin
مدیر ارشد سایت
مدیر ارشد سایت

وضعيت: آفلاين
17 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 145
امتياز: 0
تشکر کرده: 3
تشکر شده 2 بار در 2 پست


ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 19 آذر ماه ، 1388 00:55:36    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

مـــشــتـری خـــود را بـشــنــاســید
يكي از نمايندگان فروش شركت كوكاكولا، مايوس و نا اميد از خاورميانه بازگشت.
دوستي از وي پرسيد: «چرا در كشورهاي عربي و فارسي موفق نشدي؟»
وي جواب داد: «هنگامي كه من به آنجا رسيدم مطمئن بودم كه مي توانم موفق شوم و فروش خوبي داشته باشم.
اما مشكلي كه داشتم اين بود كه من عربي و فارسي نمي دانستم.
لذا تصميم گرفتم كه پيام خود را از طريق پوستر به آنها انتقال دهم.
بنابراين سه پوستر زير را طراحي كردم:

پوستر اول مردي را نشان مي داد كه خسته و كوفته در بيابان بيهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردي كه در حال نوشيدن كوكا كولا بود را نشان مي داد.
پوستر سوم مردي بسيار سرحال و شاداب را نشان مي داد.
پوستر ها را در همه جا چسباندم.»
دوستش از وي پرسيد: «آيا اين روش به كار آمد؟»
وي جواب داد: «متاسفانه من نمي دانستم عربهاو فارسها از راست به چپ مي خوانند و لذا آنها ابتدا تصوير سوم، سپس دوم و بعد اول را ديدند.»

_________________
برای ارسال مطلب در انجمن باید در سایت عضو شوید.
مدیریت سایت دلوار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب

admin
مدیر ارشد سایت
مدیر ارشد سایت

وضعيت: آفلاين
17 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 145
امتياز: 0
تشکر کرده: 3
تشکر شده 2 بار در 2 پست


ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 19 آذر ماه ، 1388 00:56:54    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

مــــجـــــســـــمـــه؟
مي گويند در زمانهاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد.اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي رفت و ساعتها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي شد و هيچ نمي گفت.روزي شاهزاده اي از كنار كليسا عبور كرد و پسرك را ديد كه به اين تكه سنگ خيره شده است و هيچ نمي گويد.از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حياط كليسا مي آيد و به اين تكه سنگ خيره مي شود و هيچ نمي گويد.شاهزاده دلش براي پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جاي بيكار نشسستن و زل زدن به اين تخته سنگ، بهتر است براي خود كاري دست و پا كني و آينده خود را بسازي.»
پسرك در مقابل چشمان حيرت زده شاهزاده، مصمم و جدي به سوي او برگشت و در چشمانش خيره شد و محكم و متين پاسخ داد: «من همين الان در حال كار كردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خيره شد.
شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ يك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه اي كه هنوز هم جزو شاهكارهاي مجسمه سازي دنيا به شمار مي آيد. نام آن پسر «ميكل آنژ» بود!

_________________
برای ارسال مطلب در انجمن باید در سایت عضو شوید.
مدیریت سایت دلوار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   ارسال تشکر

   تالار گفتمان پایگاه اطلاع رسانی شهر دلوار صفحه اول انجمن -> انجمن مطالب گوناگون

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group
Forums ©