جمشید دست به کار شد. بلندگوی دستی اش را روشن کرد و کنار درب میله ای ورزشگاه ایستاد و خطاب به مسئولینی که به نظر می رسید هنوز در ورزشگاه باشند گفت: بیایید بیرون
سایت گل - هنوز بازی شاهین و شهرداری تمام نشده بود که جمشید پولادی همان لیدر معروف شاهین بلندگویش را به سمت جایگاه ویژه، آنجا که مسئولین سیاسی و نمایندگان استان نشسته بودند گرفت تا صدایش بغض کرده اش را خوب بشنوند.
او در حالی که دیگر نفسی برای باقی نمانده بود خطاب به مهمانان ویژه می گفت التماستان می کنم نگذارید شاهین سقوط کند. این تیم عشق ماست. عشق مان را از ما نگیرید. اما چه سود که فریادهای او و هزاران تماشاگر بوشهری این روزها ره به جایی نمی برد تا شاهین شان روز به روز به سقوط نزدیک تر شود...
اما این تنها جمشید نبود که عصر سرد چهارشنبه خودشان را به ورزشگاه شهید بهشتی رسانده بودند تا ((بالا بالا کی بالا شاهین بالا))یشان را فریاد کنند اما این صدای اعتراض بود که در طول بازی از سوی آن ها شنیده شد. هواداران برافروخته شاهین که می شد نا امیدی و یاس را در چهره تک تک انان دید چنان برافروخته بودند که گویی عزیزشان را از دست داده اند. بازی که تمام شد کسی اما به خانه نرفت. همه می خواستند کسی باشد تا جواب سئوال هایشان را از او بگیرند. کسی که نور امیدی در دل بی نورشان بکارد.
پیرمردی که با دوچرخه خودش را به استادیوم رسانده بود در حالی که از سرما به خود می لرزید به بغل دستی اش می گفت: یادش به خیر او قدیما، یاد نسل احمد رزمی و رضا ماهینی به خیر. دیگه خبری از غیرت نیست. پیرمرد آه بلندی کشید وگفت: چه کنم که شاهین رو مثل بچه ام دوست دارم .
آن طرف تر اما جوان تر ها دور جمشید حلقه زده بودند. آن ها منتظر خروج بازیکنان و مسئولین شاهین بودند تا به درد دلشان گوش دهند.
جمشید دل پری داشت. انجا که گفت: (( به قرآن همه زندگی ام را فدای شاهین کرده ام. از خروسخون صبح تا بوق سگ دنبال شاهینم. به این امید که شب که میریم خونه دلمون شاد باشه. به خدا دیگه بریدیم. .))
موبایل های مسئولین تیم همه خاموش بود. این را جمشید به بقیه گفت. جمشید دست به کار شد. بلندگوی دستی اش را روشن کرد و کنار درب میله ای ورزشگاه ایستاد و خطاب به مسئولینی که به نظر می رسید هنوز در ورزشگاه باشند گفت: بیایید بیرون تا صبح هم اینجا می ایستیم. باید به حرف ما گوش بدین. عابری که از آن جا می گذشت و کنجکاو شده بود که چه خبر است از پیرمرد دوچرخه به دست پرسید آقا فیلمبرداریه؟
پیرمرد پکی به سیگارش زد و گفت: عزادرایه. مرد متعجب پرسید کسی مرده: و پیرمرد که سرفه امانش را برید بود گفت: شاهین. پاره تنمان. و عابر از همه جا بی خبر گفت خدا به شما صبر بدهد و گام هایش را تندتر برداشت تا زودتر به خانه برسد. سرما شدیدتر شده بود. جمشید همچنان در حال درد دل بود. نگهبان ورزشگاه که صدای بلندگو رو شنیده بود خودش را به جمعیت رساند و گفت: رفتند آقا. رفتند از در پشتی رفتند. خیلی وقته که رفتند.
یک نفر گفت : دیگه عیرتی نمونده. لعنت بر این فوتبال. آی روزگار. یادت به خیر غلام بوالخیری که سرت می رفت غیرتت نمی رفت. پیرمرد بود!